تبليغاتX
این وبلاگ تعطیل شده به وبلاگ جدیدم بیاید
خط خطی های یک شاعر پوست کلفت
 

 

به وبلاگ جدیدم تشریف بیاورید.

 

 

 به روزم

 

http://kaj.persianblog.ir

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  محمد کاظم محمدی - سروش 

 

 

1- سخني با ساناز بهشتي:

سلام خوبي ساناز؟ مطئنم كه خوبي. آخه توي دنيايي كه تو هستي

حداقل نقاب وجود نداره. اين و باور دارم. مي دونم دل كندن از خانواده ت

و بچه هات يعني شعرات خيلي سخت بود. ولي بدون یادت و همین طور

شعرات تا ابد توي دلاي ما مي مونن. نگرانشون نباش.

***

2- خبر:

دكتر سيد مهدي موسوي ، هرچهارشنبه بدون خبر با مطالب و

شعرهاي زيبايشان به روز مي شوند در:

 

www.bahal3.persianblog.ir

 

                     ***

 

    ۳- معرفی یک کتاب:

 

      ( خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی )

The origin of consciousness in the breakdown of the bicameral mind

 

  مولف : جولیان جینز                        joulian jaynes

  

 

    

      کتاب مذکور در واقع تلفیقی ست از علوم مختلف از جمله روانشناسی ، ادبیات ، نورولوژی ، تاریخ ، جامعه شناسی و... برای درک ماهیت آگاهی و چگونگی به وجود آمدن آن حاصل کار ، یک اثر سه جلدی است  که در مجموعه ای تک جلدی گردآوری شده و توسط هشت تن از متخصصان اعصاب و نورولوژی ترجمه شده است.

کتاب یکم: ذهن انسان

کتاب دوم: گواهی تاریخ

کتاب سوم: آثار ذهن دوجایگاهی در جهان مدرن

« هوموسایپینس ، موجودی که در روند تکامل در اثر یک جهش ( موتاسیون ) به وجود آمد و برای ده ها هزار سال زندگی اش تفاوت چندانی با میمون ها نداشت چگونه به آگاهی دست یافت و علم و هنر و آخلاق را آفرید...

ما سخت نیازمند آنیم که از قالب های متحجر به در آییم و با چشمانی باز به جهان - و به خود - بنگریم. »

( بخش هایی از یادداشت های مترجمان )

 

      برگردان از : دکتر خسرو پارسا ، دکتر شیوا دولت آبادی و شش تن دیگر از متخصصان اعصاب و نورولوژی

نشر آگه

     هرچند که به احتمال قوی شما دوستان این کتاب را مطالعه کرده اید.ولی اگر تاکنون فرصت نکرده اید کتاب فوق را بخوانید توصیه می کنم حتما کتاب را مطالعه بفرمایید.

 

            ***

 

   ۴- شعر :

 

مطمئنم که در تنم چیزی ست

که مرا می خورد / به باتوم اش

مثل فیلی که متصل شده بر

انحصار دراز خرطوم اش

 

مطمئنم که در تنم چیزی ست

که مرا جیغ می کشد هر بار

که درونم به جوش می ریزد

مثل وجدان راحت کفتار

 

آینه صبح صبح روی مرا

شکل ان/دام آدمک کرده

اشک تمساح منجمد شده ای

گوشه ی چشم من کپک کرده

 

در همین جلوه ها که ویژه نبود

تن من روز و شب بدل کار است

دائما واق واق روی سگم

پشت یک صورتک گرفتار است

 

من ولی خسته ام که روز و شبم

ساقدوش عروس تن باشم

دوست دارم فقط خودم باشم

دوست دارم همیشه « من » باشم

 

محمد کاظم محمدی - سروش

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  محمد کاظم محمدی - سروش 

 

« لعنت به روز گار که از خاطرات من

حتی خیال داشتنت را گرفته بود»

دکتر سید مهدی موسوی

       اسم وبلاگ را بخاطر نفرت از تمام سیم خار دار ها عوض کردم. خیلی وقت

 پیش باید این کار را انجام می دادم. از تمام دوستان و بزرگوارانی که وبلاگ مرا با نام

 " غروب نکن " لینک کرده اند تقاضا می کنم که در صورت تمایل نام پیوند را تغییر

 بدهند.

 

سیم خار دار ها پشت و رو ندارند! چون هر طرف ِ سیم خاردار که باشی باز هم اسیری

    

     خیلی پیش تر از اینها می خواستم به روز شوم  با گزارش اتفاقاتی که توی

 نمایشگاه کتاب رخ داده بود و خبر بسته شدن غرفه ی انتشارات سخن گستر و قفس

 کردن پرنده کوچولو ، بستن توله گرگ هایی که قرار بود به مهدکودک بروند ، به باغ

 وحش بردن زرافه ای که طریقه ی گذاشتنش توی یخچال را می خواستیم بفهمیم و یک

 بحث فمنیستی که به جرم توهین به سیب زمینی های ناپخته اسیر شد. اما بخاطر

 دستوری که استاد دکتر سید مهدی موسوی داده بودند ، سکوت کردم.

    ولی عکس هایی که بعد از بسته شدن غرفه ی " سخن گستر " در تاریخ 17/2/89

گرفتم را در آدرس زیر گذاشته ام. اگر مایل بودید سری به عکس ها بزنید. در عکس

 ها می بینید که غرفه ی انتشارات سخن گستر به کانون مساجد تبدیل شده است. یادم نمی

 رود که ۱۶/۲/۸۹ یعنی روز دوم نمایشگاه دکتر موسوی حوالی ساعت ۴ عصر بود که

 بعد از ۴۸ ساعت دوندگی و کار و تلاش زیاد فقط فرصت کرده بود ناهارش را که یک

 ساندویچ سرد بود ُ ایستاده میل کند ولی در روز ۱۷/ / ۲/۸۹ همان طور که در عکس

 مشاهده می کنید کار کنان کانون مساجد روی میز نشسته اند و دارند با خیال راحت

 قیمه میخورند.

 

( تذکر: چون تصاویر با حجم و اندازه زیاد هستند ممکن است با اینترنت خانگی برای

 بارگذاری آنها به با مشکل روبرو شوید.)

برای مشاهده ی تمام تصاویر روی آدرس  زیر کلیک کنید.

 www.ghorob-nakon.blogfa.com/page/albom1.aspx

 

www.ghorob-nakon.blogfa.com/page/albom1.aspx

 

***

« اشک بر سطر لبخند افتاد ، خواندم از گونه های تو در باد

سیب یک لحظه ، یک اتفاق است ، اتفاقی که باید بیفتد »

دکتر محمد حسین بهرامیان

 

     و اما شعر ، فقط نمیدونم چرا این اواخر انقدر این وزن ِ ( مستفعلن مفاعل ُ

مستفعلن فعل ) سر زبونم میاد؟!

   این شعر،  یک پسر  کوچولوی ِ ناقص الخلقه ی مادر مرده ای ست که تازه متولد شده

 و تمام عیوب از قبیل : نداشتن ارتباط عمودی ، افقی ، مورب ، زاویه ی 30 درجه

 نسبت به افق و... به آن وارد است.   فقط خواهش می کنم برای این شعر گریه نکنید.

 

 

یا در رژیم لاغری ات غصب می شوم

یا از خیال خوردن ِ خود کسب می شوم!

یا پاچه گیر ِ چشم تو ... یا فکر میکنی

من در رکاب ِ زین ِ تو هی اسب می شوم

دیوار می شوی که اسیرم کنی ، وَ من

مانند قاب عکس به خود نصب می شوم

یا از دماغ خاطره ات فین بکن مرا

یا زیر ِ میز ِ ناخن ِ تو چسب می شوم

 

محمدکاظم محمدی – سروش

۱۷ / خرداد ماه / ۸۹ 

 

نکته : از آنجایی که بنده یک شاعر پوست کلفت هستم و شعرهایم هم کلی عیب و

 نقص دارند ، از شما اساتید محترم و دوستان عزیزم خواهش می کنم تا می توانید هم

مرا و هم شعر های مرا به چوب نقد بزنید. پیشاپیش از تمام نقد و بررسی ها ی

 ارزشمند شما سپاس گذاری می کنم..

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  محمد کاظم محمدی - سروش 

 

 

 پیتر پنی که مسخ می شود از چشم هوک ها

 

 

حالا که ذهن و فکر جامعه در دست کوک ها

 

بازیچه می شوند توی اراجیف خوک ها  ↓

 

دیگر چه فرق می کنند برای من و شما

 

عاقل شویم یا که مثل همین کلّه پوک ها ↓

 

نفرین و مرده باد و فحش بگوییم و دائما

 

لعنت به هر چه غرب و شرق و تمام بلوک ها

 

غافل شویم وُ  وعده های دروغین دیگری

 

مانند جمله های مسخره در faceBook  ها ↓

 

هی میخکوب شوند به دیوار مغزمان

 

با پتک ارتجاع- حیله ی این لرد  و دوک ها

 

آپولیتیسم* توی جامعه یعنی که ذهن ما:

 

پیتر پنی که مسخ می شود از چشم هوک ها

 

□□□

انسان میان یک حماقت آلوده مانده و

 

فرعون ها که مست الکل سیر و سلوک ها

 

{دلپیچه ای عبور می کند از ذهن های ما

 

انسان چرا شکست می خورد از بچه خوک ها؟!!!}

 

□□□

 

حالا به جرم حمل حنجره اعدام می شوم

 

یا دستگیر و گنگ می شوم از شانس لوک ها

محمد کاظم محمدی - سروش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت ها:

*-آپولیتیسم: دور نگه داشتن جامعه از سیاست، توسط حکومت که برای این کار

 روش لاقیدانه نسبت به سیاست را در بین توده ی مردم رواج می دهند و ذهن را به

 زندگی روزمره و مسائل شخصی منحرف می سازند و ... { برای اطلاعات بیشتر

 درباره ی آبولوتیسم مقاله ای آماده کرده ام که می توانید در آدرس زیر مطالعه

 فرمایید!}

www.farsibank.blogfa.com


 

   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  محمد کاظم محمدی - سروش 

 

                                 انحطاط پنجره ها

وَ آسمان نگاهت چقدر شب پره داشت             چقدر عاطفه در کوچه های خاطره داشت!

خروش کودکی ام در کنار تو رد شد                تو دستهات عروسک ، ربان و فرفره داشت

وَ آرزوی تو یادم نمی رود... این بود :            که کاش خانه ی ما هم هزار پنجره داشت

وَ من همان پسر « لج درآر ِ» هم بازیت.        که ذره ذره ی سرگرمی اش مخاطره داشت

[ کسی که آرزویش دیدن پدر بود و...             کسی که توی دلش عقده های باکره داشت! ]

***

وَ بعد ِ رفتن ِ تو – انحطاط پنجره ها-             غمی که روی دل ِ او همیشه سیطره داشت

شریک فاصله ای بی صدا و سردرگم           اسیر ِ غده ی غربت که مثل ِ یک خوره داشت-

تمام زندگی اش را به نیستی می برد            تمام عاشقی اش را که در محاصره داشت

وَ انتهای غزل شاعری پراز سرطان            که بغض ِ کهنه ی سردی درون حنجره داشت!!

سقوط

می کند از روی ِ

                     صندلی

                    به زمین

                                                           ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

 

محمدکاظم محمدی - سروش

 

یک غزل دیگر از من در سایت آریا قلم

بخوانید در اینجا :

http://www.ariaghalam.com/?p=942

****

 

        لطفا نقد فراموش نشود!!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط  محمد کاظم محمدی - سروش 

 

       انسان نمی مانم

 

   میخواهم از زمین بِروم ، گم شوم ، همین

   حتی برای حادثه هیزم شوم همین

   شیطان شوم، دروغ بگویم ، دوباره با...

   ...ابلیس درد غرق تفاهم شوم همین

   اول کلاغ بعد مترسک وَ بعد هم -

   در دست های مزرعه گندم شوم همین

   کابوس مسخ عاطفه را حفظ میکنم

   محکوم زیر موج تلاطم شوم ،همین

   با بغض خیس پنجره قهرم، وَ بهتر است-

   هرچه سریع تر بِروَم، گم شوم ... همین

محمدکاظم محمدی- سروش


+ نوشته شده در  ساعت   توسط  محمد کاظم محمدی - سروش 

 خدای شعرِ من

چقدر اسم تو زیبا به شعر می آید

شبیه غربت دریا به شعر می آید

همیشه در دل چشمان من بیا بنشین

که چشم، چشمِ تو غوغا به شعر می آید

تو را به شعر نوشتم ولی نمیدانم...

...چرا نگاهِ تو هرجا به شعر می آید؟

خدایِ شعرِ منی تو، به خاطرِ اینکه...

...همیشه نام تو تنها ، به شعر می آید

قسم به چشم سیاهت بیا کنارم باز

که خنده های تو حالا به شعر می آید

به لحظه لحظه سرودن همیشه می گویم...

...چقدر اسمِ تو ...... به شعر می آید!

محمد کاظم محمدی

09179512422


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط  محمد کاظم محمدی - سروش  |